ما هیچ، ما گاه، یک نیم نگاه
.: درباره :.
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
.: موضوعات :.
(سیاست(٥
(اخلاق(۳
(الهیات(٢
(نگاه(٢
(فیلم(۱
.: آرشیو :.
مهر ۸٩
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
.: پیوندها :.
جـام جـم فلــسفه
اشراق
.: . . . :.
.: آمار :.
rss 2.0

![]()
.: خرداد هشتاد و هشت :.
شاید که نه، حتما خیلی زشت است که در این یک سال و اندی که گذشت، هیچ مطلبی در وبلاگ شخصی ام، یعنی تنها تریبونی که در اختیار داشته ام، پست نکرده ام. اما . . .
چندی پیش، در دیدار بعضی اساتید دانشگاه ها با رهبر جمهوری اسلامی ایران، یکی از اساتید از ایشان درخواست کرد که همانطور که به علوم هسته ای و کلونینگ (شبیه سازی) اعتماد کرده اند به پژوهشگران علوم انسانی نیز اعتماد کنند.
و این مقام مسئول، افاضه فرمودند که: «اگر حرکت مثبتی از جانب شما صورت بگیرد، اعتماد من ارزانی شما!» و دیگر هیچ.
من که دستم از دامن این مقام مسئول کوتاه است. پس نامه ای برای ایشان نوشتم و برای دلخوشی خودم در تنها تریبون شخصی ام آن را منتشر می کنم. در ادامه بخوانید:
جناب آقای خامنه ای،
سلام علیکم
نوشتن نامه ای برای شما که تصمیم گیر اول یک کشور با جمعیتی بی شمار هستید، اندکی دشوار است. من شما را کم و بیش می شناسم، اما شما طبیعتا نه تنها مرا نمی شناسید بلکه از عمق ایمان و اعتقاد من نیز بی اطلاعید. به همین دلیل می خواهم به اطلاع شما برسانم که مطالب این نامه، صادقانه و از سر خیرخواهی نوشته شده است.
ماجرای نوشتن این نامه از آنجا آغاز شد که یکی از اساتید در حوزه علوم انسانی از شما اعتماد به فعالان این حوزه علمی را طلب نمود و شما از ایشان طلب جهدی نمودید که نمایانگر خروج از چارچوب های رایج در علوم انسانی باشد و تنها پس از آن است که می توان بر اعتماد شما تکیه بزند. اما به نظر اینجانب ایراداتی به بیانات شما وارد است که در ادامه می کوشم آن ها را به شکل روشن و گویا بیان نمایم.
اگرچه اعتمادی از شما در خصوص علوم انسانی، که همسان اعتماد به پژوهشکده رویان باشد، بیراه نیست (چرا که وجود و عدم اعتماد شما می تواند سرنوشت یک شاخه علمی، یعنی علوم انسانی را تعیین کند) اما انتظار شما مبنی بر تغییر فضای علمی در علوم انسانی نمی تواند چندان به جا باشد. همانطور که شما احتمالا مستحضرید، علوم انسانی امری به غایت متفاوت از یک شاخه جزئی در علوم زیستی، پزشکی، یا فیزیکی است، زیرا اولا نه یک علم تجربی که علمی استعلایی است، و نه امری خنثی در برابر اعتقادات که امری کاملا استدلالی است و با نفی و اثبات که ریشه در «فهم» و «مقبولیت» دارد، سر و کار دارد. بنابراین نمی توان انتظار داشت که با تلاشی چند ساله از سوی عده ای محدود، بتوان علوم انسانی جدیدی بنیان نهاد که اگر چنین چیزی ممکن بود، حوزه های علمیه و موسسات پژوهشی شهر قم با پشتوانه های مالی فراوان حتما به این مهم دست می یافتند. لازم به ذکر است که پیشرفت هایی نظیر موفقیت های پژوهشکده رویان و پیشرفت های هسته ای، نه تحولی در علوم، که پیشرفت بر اساس اصول تکنولوژیک علومی است که هم اصالتا غربی هستند و هم مبانی پوزیتیویستی دارند و به این ترتیب به هیچ وجه قابل مقایسه با مقوله مهمی چون علوم انسانی نمی باشد.
علوم انسانی، نه به سرعت پدید می آید و نه به سرعت از میان می رود. البته یک جامعه می تواند خود از پرداختن به فلسفه، جامعه شناسی و اقتصاد و . . . اجتناب کند، اما نمی تواند بدون آشنایی با این علوم، ادعا کند که در فرهنگ جهانی یا حتی کشور خود تاثیرگذار است. اگر قرار است در علوم انسانی تغییری مبنایی صورت بگیرد، باید به دور از جنجال های بی مورد و در حاشیه ای از آزادی بیان، مناظرات آزاد، و مهم تر از همه آگاهی کامل نسبت به علوم جدید صورت گیرد.
سیاست گذاری های متزلزل و ناپایدار در این عرصه، نه تنها گشایشی در این قلمرو فراهم نمی آورد که با ایجاد فضایی آشفته و نا امن، سیر منطقی پیشرفت علوم انسانی را دچار وقفه و ایستایی می کند. اگر قرار است امروز به علوم انسانی از نوعی «دیگر» دست یابیم، ناچاریم که نسبت خود را با علوم انسانی «رایج»، مشخص کنیم و البته از این رهگذر نباید آنچه قرار است حاصل شود را از پیش تلقین و تعیین کنیم. چرا که این علوم بر پایه منطق و استدلال، به پیش می روند و اگر قرار است از هم اکنون بگوییم که می خواهیم علومی با فلان ویژگی ها داشته باشیم، پس ما آن را داریم و حرکت به سوی آن بی معنی خواهد بود.
اما علی رغم بیان ادعاهای کذایی از سوی مدعیانی که به ماهیت علوم انسانی آشنایی کافی ندارند، ما هنوز حتی نمی توانیم به شکلی روش مند، اصول علوم جدید در حوزه علوم انسانی را نقد و با اصولی نوین، پیشرو و موثر جایگزین کنیم.
راهی که در علوم انسانی و فلسفه به پیش می رود قابل بازگشت نیست. مگر آنکه بتواند مسائلی را پوشش دهد که پیش از این از چارچوب علوم رایج خارج بوده اند. و این میسر نمی شود مگر با شناخت کامل علوم انسانی (غربی). و باید تاسف خورد که این مهم هنوز به نحو راضی کننده ای اتفاق نیافتاده است.
امید دانشدوستانِ دلسوز ایران، آن است که مسئولان و تصمیم گیران جمهوری اسلامی ایران، اگر خواهان عزت و سربلندی این دیار هستند، با شناخت کافی و اعتماد به محققانی که با مسئولیت پذیری و تنگی معیشت، به پیشبرد فرهنگ و اندیشه قوم خود می اندیشند، از تنگ نظری دوری جسته، و با آزاد اندیشی به افق هایی بنگرند که راحت طلبی و جزم اندیشی بی شک همگی ما را از دیدار آن محروم خواهد ساخت.
والسلام
...نوشته اسلاوی ژیژک و ترجمه بهمن هاتفی
هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را میدانستند و اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟
روایتهای مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاحگرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی میشود که باور دارند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان میآیند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.
دست آخر، غمانگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدینژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما اینگونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانههای غربی از او ساختهاند، پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًیدهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط میتوان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه، این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.
این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاحگرایان لیبرال غربگرا بنا شدهاند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزیاش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیلها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.
رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کردهاند، فریادهای الله اکبری که از پشتبامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز میشود، به وضوح نشان میدهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی میدانند، بازگشت به ریشههای آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامهها نمیشود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاریشان، شیوههای فیالبداهه برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبونشده انقلاب خمینی سروکار داریم.
چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت آیتاللهها را هم معذب میکند. نان پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه بهدوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم بهوجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوقالعاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است ).
ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدینژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه میدهد که به همه گروهها قول مساعدت میدهد. موسوی کاملا با او متفاوت است: نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمیتوان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربههای تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش میشد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد میساخت، لحظهای که در آن "هر چیز ممکن به نظر میرسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق بهدست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوبشدگان" انقلاب خمینی است.
و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همینجا در مقابل چشمانمان میتوانیم ببینم.
آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنانکه بر اریکه قدرتند جلوی انفجار تودهها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند، بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه عظیم رهاییبخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غربگرا و بنیادگرایان ضد غرب نمیگنجد. اگر واقعبینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدینژاد خودمان نشستهایم. ایتالیاییها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.
...
مردمسالاری در ایران همانقدر که نوپاست، اصیل (و ناظر به شرایط بومی آن) نیز هست. این مردمسالاری شاید بر طبق ملاکهای عصر روشنگری و مدرن اروپا واجد نقصان به نظر برسد، اما با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ایران میتوان کمالات فراوانی را در آن مشاهده نمود. در خصوص ملاک انتخاب مردم در انتخابهای گذشته نیز لازم به ذکر است که دیگر به سادگی قابل تحلیل نیست. این انتخابها چنان تصادفی و وابسته به زمانهای خاص هستند که گویا هر گونه تلاشی برای ارائه فرمولی از آن بیهوده است. البته این نکته به تنهایی امری مذموم نیست و ای بسا که مطلوب هم باشد. چرا که در چنین شرایطی نهادهای حکومتی و جریانات مختلف قادر نیستند از پیش، برای انتصابِ منتخب مردم برنامهریزی نمایند و گذشته از تعیین سلبی کاندیداها (رد صلاحیتها) قادر به تعیین ایجابی آن نخواهند بود. با این وجود، علاوه بر ویژگی مورد اشاره در خصوص مردمسالاری (یعنی اصالت آن)، استقرار موارد دیگری نیز مورد نیاز است که بتواند پتانسیلهای مردمسالاری را بالفعل سازد. یکی از این متممها آگاهی سیاسی و تعادل در رفتارهای سیاسی جامعه است. تجربه نشان میدهد که روحیهای عمومی در جامعۀ ما حاکم است که بر این اساس، ارزیابی شرایط و بازشناسی گروهها و جریانهای سیاسی بیش از آنکه بر امور ایجابی (نظیر تجربه مدیریتی، تخصص در وظایف محوله و . . . ) تکیه داشته باشد معطوف به امور سلبی (نظیر ساده زیستی، عدم وجود اشتباه در کارنامۀ کاری نامزد مورد نظر و . . .) میباشد. شکی نیست که این دو ملاک با یکدیگر معنا مییابند، اما در شرایطی که دومی به اولی رجحان بیابد، دیکتۀ ننوشتۀ بیغلط بر کتاب هزارانصفحهایِ حاویِ تنها یک غلط املایی برتری مییابد، و ناگفته پیداست که کسی که برای اولین بار دیکته مینویسد چه اشتباهاتی خواهد نمود. در چنین رویکردی، افراد با تکیه بر آگاهی شهودی و آنی، بدون در نظر گرفتن طول زمان و انبوه دادههای موجود، در «لحظه» دست به انتخاب میزنند و پر واضح است که این انتخاب هیجانی، نمیتواند مطابق با منطق باشد، بلکه به عکس، تابع احساسات و «جوّ» حاکم است. با این تعبیر میتوان به مفهوم دقیقتری از سیاستزدهگی ( یعنی غیر سیاسی بودن) دست یافت. سوژههای غیر سیاسی با حضور مقطعی خود در امر سیاست و انتخابات، آن را به تشریفاتی بدل مینمایند که مقصر اصلی در زمینۀ حقیقی نبودن آن بیش از همه خود آنها هستند؛ البته در نقطۀ مقابل افرادی هم وجود دارند که از فرط سیاسی بودن (!!!) دست به «تحریم انتخابات» زده و دست در دست گروه نخست انتخابات را غیر سیاسی نموده و آن را به تشریفاتی تمامعیار تبدیل مینمایند. ادبیات تحریمی نیز همچون ادبیات سوژههای غیر سیاسی ناشی از منطقی شهودی است که با کتمان واقعیتهای موجود، بر تصویری از آرمانشهر خود تاکید نموده و هیچ وجه قابل قبولی در شرایط حاضر را بر نمیتابد. راه حل مسائل فوق در «سیاسی شدن» نهفته است. سیاستورزیِ سوژۀ سیاسی نه آنقدر انتزاعی است که امور انضمامی را فراموش نماید و نه عکس آن. سوژۀ سیاسی در سیاستورزی خود تداوم دارد و میتواند به دور از احساسات مقطعی ایدۀ کلی خود را تبلیغ نماید و در تحقق آن بکوشد: «هر شهروند، یک ستاد» میتواند عنوان خوبی برای این رویکرد به شمار آید.