ما هیچ، ما گاه، یک نیم نگاه
.: درباره :.
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
.: موضوعات :.
(سیاست(٤
(اخلاق(٢
(الهیات(٢
(نگاه(۱
(فیلم(۱
.: آرشیو :.
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
.: پیوندها :.
جـام جـم فلــسفه
.: منتقدان جدی :.
اشراق
اعتراض
.: آمار :.
rss 2.0

![]()
.: خرداد هشتاد و هشت :.
نوشته اسلاوی ژیژک و ترجمه بهمن هاتفی
هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را میدانستند و اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟
روایتهای مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاحگرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی میشود که باور دارند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان میآیند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.
دست آخر، غمانگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدینژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما اینگونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانههای غربی از او ساختهاند، پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًیدهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط میتوان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه، این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.
این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاحگرایان لیبرال غربگرا بنا شدهاند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزیاش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیلها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.
رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کردهاند، فریادهای الله اکبری که از پشتبامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز میشود، به وضوح نشان میدهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی میدانند، بازگشت به ریشههای آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامهها نمیشود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاریشان، شیوههای فیالبداهه برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبونشده انقلاب خمینی سروکار داریم.
چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت آیتاللهها را هم معذب میکند. نان پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه بهدوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم بهوجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوقالعاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است ).
ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدینژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه میدهد که به همه گروهها قول مساعدت میدهد. موسوی کاملا با او متفاوت است: نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمیتوان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربههای تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش میشد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد میساخت، لحظهای که در آن "هر چیز ممکن به نظر میرسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق بهدست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوبشدگان" انقلاب خمینی است.
و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همینجا در مقابل چشمانمان میتوانیم ببینم.
آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنانکه بر اریکه قدرتند جلوی انفجار تودهها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند، بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه عظیم رهاییبخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غربگرا و بنیادگرایان ضد غرب نمیگنجد. اگر واقعبینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدینژاد خودمان نشستهایم. ایتالیاییها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.
...
مردمسالاری در ایران همانقدر که نوپاست، اصیل (و ناظر به شرایط بومی آن) نیز هست. این مردمسالاری شاید بر طبق ملاکهای عصر روشنگری و مدرن اروپا واجد نقصان به نظر برسد، اما با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ایران میتوان کمالات فراوانی را در آن مشاهده نمود. در خصوص ملاک انتخاب مردم در انتخابهای گذشته نیز لازم به ذکر است که دیگر به سادگی قابل تحلیل نیست. این انتخابها چنان تصادفی و وابسته به زمانهای خاص هستند که گویا هر گونه تلاشی برای ارائه فرمولی از آن بیهوده است. البته این نکته به تنهایی امری مذموم نیست و ای بسا که مطلوب هم باشد. چرا که در چنین شرایطی نهادهای حکومتی و جریانات مختلف قادر نیستند از پیش، برای انتصابِ منتخب مردم برنامهریزی نمایند و گذشته از تعیین سلبی کاندیداها (رد صلاحیتها) قادر به تعیین ایجابی آن نخواهند بود. با این وجود، علاوه بر ویژگی مورد اشاره در خصوص مردمسالاری (یعنی اصالت آن)، استقرار موارد دیگری نیز مورد نیاز است که بتواند پتانسیلهای مردمسالاری را بالفعل سازد. یکی از این متممها آگاهی سیاسی و تعادل در رفتارهای سیاسی جامعه است. تجربه نشان میدهد که روحیهای عمومی در جامعۀ ما حاکم است که بر این اساس، ارزیابی شرایط و بازشناسی گروهها و جریانهای سیاسی بیش از آنکه بر امور ایجابی (نظیر تجربه مدیریتی، تخصص در وظایف محوله و . . . ) تکیه داشته باشد معطوف به امور سلبی (نظیر ساده زیستی، عدم وجود اشتباه در کارنامۀ کاری نامزد مورد نظر و . . .) میباشد. شکی نیست که این دو ملاک با یکدیگر معنا مییابند، اما در شرایطی که دومی به اولی رجحان بیابد، دیکتۀ ننوشتۀ بیغلط بر کتاب هزارانصفحهایِ حاویِ تنها یک غلط املایی برتری مییابد، و ناگفته پیداست که کسی که برای اولین بار دیکته مینویسد چه اشتباهاتی خواهد نمود. در چنین رویکردی، افراد با تکیه بر آگاهی شهودی و آنی، بدون در نظر گرفتن طول زمان و انبوه دادههای موجود، در «لحظه» دست به انتخاب میزنند و پر واضح است که این انتخاب هیجانی، نمیتواند مطابق با منطق باشد، بلکه به عکس، تابع احساسات و «جوّ» حاکم است. با این تعبیر میتوان به مفهوم دقیقتری از سیاستزدهگی ( یعنی غیر سیاسی بودن) دست یافت. سوژههای غیر سیاسی با حضور مقطعی خود در امر سیاست و انتخابات، آن را به تشریفاتی بدل مینمایند که مقصر اصلی در زمینۀ حقیقی نبودن آن بیش از همه خود آنها هستند؛ البته در نقطۀ مقابل افرادی هم وجود دارند که از فرط سیاسی بودن (!!!) دست به «تحریم انتخابات» زده و دست در دست گروه نخست انتخابات را غیر سیاسی نموده و آن را به تشریفاتی تمامعیار تبدیل مینمایند. ادبیات تحریمی نیز همچون ادبیات سوژههای غیر سیاسی ناشی از منطقی شهودی است که با کتمان واقعیتهای موجود، بر تصویری از آرمانشهر خود تاکید نموده و هیچ وجه قابل قبولی در شرایط حاضر را بر نمیتابد. راه حل مسائل فوق در «سیاسی شدن» نهفته است. سیاستورزیِ سوژۀ سیاسی نه آنقدر انتزاعی است که امور انضمامی را فراموش نماید و نه عکس آن. سوژۀ سیاسی در سیاستورزی خود تداوم دارد و میتواند به دور از احساسات مقطعی ایدۀ کلی خود را تبلیغ نماید و در تحقق آن بکوشد: «هر شهروند، یک ستاد» میتواند عنوان خوبی برای این رویکرد به شمار آید.
خوشحال هستند از اینکه عزت و اعتقاد و فناوری داریم، و پشمینهای را پشت و رو به تن همگان کردهاند که چرم بیرونش دیگران را به رشک میآورد و پشمهای شیشهایاش پوستمان را سرخ میکند و این هم ما را ابژهای میسازد برای رشکی دیگر، گویی که از خوشی گداختهایم. از این رو ما هم ترجیح میدهیم بیشتر از منظر آینه به خود بنگریم تا سوزشها برایمان شیرین شود. به همین جهت هم ما نسلی اجتماعی هستیم و از بودن در میان دیگران لذت میبریم؛ آینه چه بهتر که سخن هم بگوید. البته این تقدیر جبری تاریخ نیست، بلکه ما خود آرمانهایمان را انتخاب کردهایم و البته ما متمدنتر از آنیم که آرمان را در صورت بجوییم و پیشانیهایمان داغ پینه داشته باشند. ما حتی پرچم هم به دست نمیگیریم. آرمان را چنان درونی کردهایم که برای دوری از ریا آرمان و اعتقاد را بیمعنا میدانیم و برای محکمکاری همین رویکرد را از دیگران نیز میطلبیم.
آنها استقلال را چنان نهادینه کردهاند که پایهاش تا اعماق وجودمان فرو رفته است و دارد از دهان بیرون میآید و فعلا به خاطر گلودرد ترجیح میدهیم شکر اضافی نخوریم. بعضی از ما فیلسوفانی هستند که از شدت دانایی چنان خشوعی برایشان حاصل شده که سر به زیر دارند، حتی زیر تر از شکم. بعضی از ما منزهتر از آنند که فیلسوف باشند، پس عاشقانی پاکدلاند که زیر لحاف را به هر چیز دیگری ترجیح میدهند. بعضی دیگر هم تقدیر تاریخی خود را شناختهاند و نقش از پیش تعیین شدۀ خود از سوی آنان را به بهترین نحو اجرا میکنند. موفقترینهایمان هم فهمیدهاند که میتوانند همۀ بعضیهای قبلی باشند به شرط آنکه بهایش را نقدا بپردازند.

آنها فقط به تکلیف خود میاندیشند و شرمشان میآید به فکر نتایج باشند، و برای بیشرمان نسل سه و چهار هم کاندوم تجویز میکنند تا خیالمان را از بابت نتیجه راحت کنند. البته این آخری را اسراف کردهاند، زیرا مگر اختهگان به مانع دیگری برای جلوگیری از باروری هم نیازمندند؟ خوب به هر حال انسان جایز الخطاست، ضمن اینکه کار از محکم کاری عیب نمیکند. حتی محکمتر کاری هم چیز خوبی است، که این مورد نیز با ارشادات سرشار از پاکی دل و دماغ حاصل میشود.
اینها همهاش هجویاتی است که تراژدی را به کمدی تبدیل میکند و این هم از همان باب دوری از ریاکاری است. به هر حال اوضاع آنقدر بغرنج شده است که بتواند با تخمیر دردها، قهقهه بزاید. اما میتوان به گونهای دیگر هم به ماجرا نگریست.
آنها با دشواریهایی روبرو بودند که تلاش نمودند از سد آن بگذرند و خواستۀ خود را در 22 بهمن تحقق بخشیدند و نتیجهاش فراهم کردن امکانات و تحصیلات مناسبتر از پیش و تصدی امور فکری ما بود که چنان لوس بارمان آورد که حتی به بلوغ هم نرسیدهایم. ما همین قنداقیهای زرزرویی هستیم که اوج اعتقادمان میشود پرستش مقبره کوروش متکبر و بزرگترین فعالیت سیاسیمان میشود تحریم سیاست و . . .
آنها خواستند، محقق کردند، جنگیدند، به ما تربیت را تحمیل کردند و تنها از این جهت شکست خوردند که صد آنها نه تنها نود که حتی نُه ما را هم متحقق نکرد.
ما چه کردهایم؟ اگر دوم خرداد و هجده تیر را بتوان نقاط پر فروغ جنبشهای نسل ما به حساب آورد، پرسش از میزان آگاهیهای موجود در چنین کنشهایی ما را دچار تردید میکند. آیا این کنشها چیزی بیش از یک واکنش طبیعی در مقابل فشارهای بیش از حد آنان بوده است؟ اگر پاسخ منفی است باید به این سوال پاسخ داد که چرا ما نتوانستهایم یک جنبش یک دست و پویا، و با توسل به آرمانهای بومی و خودبنیاد را پایه بگذاریم؟ آیا حرکتهایی نظیر اتفاقات هجده تیر چیزی بیش از یک سرگرمی پرهزینه برای نسل ما بوده است؟ آیا واقعۀ دوم خرداد از چنان عمقی برخوردار بوده است که بتواند در میان نسل ما بازتولید شده و خواستهای کوتاهمدت و بلند مدت خود را به وضوح ترسیم نماید؟
پاسخ این سوالات را باید با توجه به صفاتی از این نسل بررسی نمود که عدم تعریف صحیح آرمانهای واقعی، عدم تمایل برای پرداخت هزینه در رسیدن به آن آرمان، و همراه شدن با حرکت پرشتاب سطحینگری همه جانبه، تعدادی از آنها به شمار میرود.
این کلیگوییها شاید انتزاعی به نظر برسد، اما اگرچه افراد نسل ما در شدت و ضعف این ویژگیها برابر نیستند، سردرگمی و بیمصرفیِ ما حتی برای خودمان ریشه در همین خصوصیات دارد. مای مذکور نیز اگرچه حاوی کلیتی ناهمگن است، از جهت شباهتهای فراگیر و روند عمومی حرکت آن، میتواند انتزاعی مناسب از واقعیت انضمامی به حساب آید.
22 بهمن روز پیروزیشان و روز شکست دشمنانشان است. اگر روح این پیروزی و آرمانهای حقۀ آن به دور از کینهتوزی دریافته شود، میتوان از کلیشۀ بزرگداشت این روز، محتوایی را بازتولید نمود که علیرغم مفتضح نمودن قالبهای بی خاصیت، به معنایی از آن دست یافت که در ایران امروز بسیار تاثیرگذار باشد.